426 / حکایت ما و ایران ما


نور اسلام شما از تابش شمشیر بود
ریشهء این دینتان در مسلخ زنجیر بود

رحمت آیینتان، یا سنگ بود یا تیغِ مرگ
فارغ از هرگونه فکر و اندکی تدبیر بود

فکرتان خون بود و تدبیر شما گردن زدن
کارتان یا نوحه و یا سجده و تکبیر بود

خرقهء شوم شما در مکتب روی و ریا
از همان روزی که آمد کار آن تزویر بود

آن بهشت و دوزخ و آن حیلهء بی انتها
بدترین نقش خیال از عالم تصویر بود

حکم این دین سیاه و محفل اهریمنان
حاصلش یا گریه و یا نالهء شبگیر بود

این همه حرف تباه و گفتن از کار گناه
از وجودِ صد حدیث و آیه و تفسیر بود

ای جوانی که هنوز هم مانده ای در سادگی
لحظه ای با خود بیندیش و مگو تقدیر بود!

میـــهن آبــــادمان مانند یک ویــــرانه گشت
بی خرد بودیم و از ایران همین تقصیر بود..

مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin

هیچ نظری موجود نیست: